بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشم
بر هر مژه توفان دگر تازه کند چشم
۱تا کس نشود محرم مخمور نگاهت
دست مژه سد ره خمیازهکند چشم
۲باز آی که چون شمع به آن شعلهٔ دیدار
داغکهن خویش همان تازهکند چشم
۳این نسخهٔ حیرت که سواد مژه دارد
بیش از ورقی نیست چه شیرازه کند چشم
۴هم ظرفی دریا قفس وهم حبابست
با دل چقدر دعوی اندازهکند چشم
۵چون آینه یک جلوه ازین خانه برون نیست
از حیرت اگر حلقهٔ دروازه کند چشم
۶عالم همه زان طرز نگه سرمه غبارست
یارب ز تغافل نفسی غازه کند چشم
۷کو ساز نگاهیکه بود قابل دیدار
گیرم که هزار آینه شیرازه کند چشم
۸از حسرت دیدار قدحگیر وصالیم
مخمور لقای تو ز خمیازه کند چشم
۹بیدل چمن نازگلی خنده فروش است
امید که زخم دل ما تازه کند چشم
۱۰