زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم
در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم
۱چون موجگهر پای من و دامن حیرت
سعی طلبی بود که کرد آبله پوشم
۲تغییر خیالی دهم و بگذرم از خویش
بر رنگ سواد است جنون تازی هوشم
۳خرسندی اوهام ز اسرار چه فهمد
آنسوی یقین مژده رساندهست سروشم
۴مجبور ترددکدهٔ وهم چه سازد
روزی دو نفس بال فشان است بهگوشم
۵چیزی ز من و ما بنمایم چه توان کرد
گرم است دکان آینه داری بفروشم
۶زبن بزم به جز زحمت عبرت چه کشد کس
طنبور تقاضای همین مالش گوشم
۷چون دیدهٔ آهو رمی افروخت چراغم
کز دامن صحرا نتوان کرد خموشم
۸دور است به مژگان بلند تو رسیدن
من سرمه نگشتم چهکنمگر نخروشم
۹بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید
تا من به گداز آیم و با خویش بجوشم
۱۰