دلیل کاروان اشکم آه سرد رامانم
اثر پرداز داغم حرف صاحب درد رامانم
۱رفیق وحشت من غیر داغ دل نمیباشد
دربن غربتسرا خورشید تنهاگرد را مانم
۲بهار آبروبم صد خزان خجلت به بر دارد
شکفتن در مزاجم نیست رنگ زرد را مانم
۳به حکم عجز شک نتوان زدود از انتخاب من
دربن دفتر شکستگوشهای فرد را مانم
۴به هر مژگان زدن جوشیدهام با عالم دیگر
پریشان روزگارم اشک غم پرورد را مانم
۵شکست رنگم و بر دوش آهی میکشم محمل
درین دشت از ضعیفی، کاهِ باد آورد را مانم
۶تمیز خلق از تشویش کوری برنمیآید
همهگر سرمه جوشم در نظرها گرد را مانم
۷نه داغم مایلِ گرمی نه نقشم قابلِ معنی
بساط آرای وهمم کعبتین نرد را مانم
۸به خود آتش زنم تا گرم سازم پهلوی داغی
ز بس افسرده طبعیها تنور سرد را مانم
۹خجالت صرف گفتارم ندامت وقف کردارم
سراپا انفعالم؛ دعویِ نامرد را مانم
۱۰نه اشکی زیب مژگانم نه آهی بال افغانم
تپیدن هم نمیدانم دل بیدرد را مانم
۱۱به مجبوری گرفتارم مپرس از وضع مختارم
همه گر آمدی دارم، همان آورد را مانم
۱۲فلک عمریست دور از دوستان میداردم بیدل!
به روی صفحهٔ آفاق، بیتِ فرد را مانم
۱۳