در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
۱از هوا پروردگان نوبهار وحشتم
چون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من
۲ناتوانیهای موجم کم نمیباید گرفت
رو به ناخن میکند بحر از تپیدنهای من
۳یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتن
چشمی و اشکی است همچون شمع سر تا پای من
۴گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان میشود
خلعت دل در چهکوتاهی ست بر بالای من
۵شبنم وحشتکمین الفتپرست رنگ نیست
چشمکی دارد پری درکسوت مینای من
۶بسکه جولانگاه شوقم اضطراب آلوده است
جاده یکسر موج سیلابست در صحرای من
۷سایه در دشتیکه صد محمل تمنا میکشد
میروم از خویش و امیدی ندارم وای من
۸سیر دیر و کعبه جز آوارگیهایم نخواست
شد هواگیر از فشار این مکانها جای من
۹بیرخت آیینهٔ نشو و نماگمکرد و سوخت
چون نگه در پردهٔ شب، روز ناپیدای من
۱۰سرکشیدنهای اشکم، غافل از عجزم مباش
آستان سجده میآراید استغنای من
۱۱غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم
این گهر بودهست بیدل حاصل دریای من
۱۲