گلی که کس نشد آیینهاش مقابل او من
دری که بست و گشادش گم است سایل او من
۱چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم
دلیکه زورق طاقت شکست ساحل او من
۲در این تپشکده بیاختیار سعی وفایم
غمش به هر که کشد تیغ، بال بسمل او من
۳کجا برم غم نیرنگ داغهای محبت
که شمع بود دل و سوختم به محفل او من
۴به سایه دوری خورشید بست داغ ندامت
چرا غبار خودم گر نرفتم از دل او من
۵به عالمی که وفا تخم آرزوی تو کارد
دل است مزرع و آتش دمیده حاصل او من
۶کسیکه برد به خاک آرزوی جوهر تیغت
به خون تپیدم و رستم چو سبزه از گل او من
۷غبار تربت مجنون بهاین نواست پرافشان
که رفت لیلی و دارم سراغ محمل او من
۸رهاکنید سخن سازی جهان فضولی
خجالت است که گوید زبان قایل او من
۹ز خود چه پرده گشایم جز او دگر چه نمایم
حق است آینهٔ او، خیال باطل او من
۱۰به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارم
کریم مطلق من او،گدای بیدل او من
۱۱