تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من
همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من
۱بیخودی را رونق بزم حضورم کردهاند
رنگهای رفته میبندد چو شمع آیین من
۲گرد رفتارت پری افشاند در چشم ترم
دهر شد طاووس خیز ازگریهٔ رنگین من
۳زین گلستان دامنی بر چیدهام مانند صبح
کز گریبان فلک دارد تبسم چین من
۴موج این بحر جنون هنگام توفان مشربیست
نیست بیتجدید وحشت الفت دیرین من
۵ذوق آگاهی به چندین شبههام پامال کرد
عالم تمثال شد آیینهٔ خود بین من
۶بسکه چون گوهر قناعت در مزاجم پا فشرد
موج زد ابرام و نگذشت از پل تمکین من
۷بستن چشمیست تسخیر جهات امّا چه سود
داد گیرایی به حیرت چنگل شاهین من
۸ناروایی معنیام را بسکه در پستی نشاند
خاک میلیسد زبان عبرت از تحسین من
۹از شکست دل خیال نازکی گل کردهام
واکشید از موی چینی مصرع تضمین من
۱۰شخص عبرت بیندامت قابل ارشاد نیست
از صدای دست بر هم سوده کن تلقین من
۱۱شکوهٔ افسردگی بیدل کجا باید شمرد
ناله در نقش نگین خفت از دل سنگین من
۱۲