بسکه ناموس وفا داردکمین حال من
هرکه بسمل گشت میبندد تپش دربال من
۱بیخودی در بال حیرت میرسد آیینهام
میتوان کردن به رنگ رفته استقبال من
۲ساز پروازم هوای گلشن دیدارکیست
جوهر آیینه میباشد زگرد بال من
۳دوش در بزم وفا نرد تجرد باختم
ششجهت را بر قفا افکند نقش خال من
۴در دل هر ذره گرد وحشتم پر میزند
گر همه آیینهگردی نیست بیتمثال من
۵نسخهٔ داغست و سامان سواد سوختن
میتوان خواند از جبینم نامهٔ اعمال من
۶کو جنونی کز نفس شور قیامت واکشم
چون شرر تفصیل چندین گلخن است اجمال من
۷جز فنا در هیچ جا امیدی از آرام نیست
آتشم خاکستر افتادهست در دنبال من
۸همچو گل بیدل خمار انفعالی میکشم
شرم پار است آبیار ریشهٔ امسال من
۹