چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
۱ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست
بیشتر از سایه میبوسد زمین اعضای من
۲مسند آتش همان تسلیم خاکستر خوشست
جز غبار خوبش ننشیندکسی بر جای من
۳اینقدر چون شمع محو انتظار کیستم
بر سر مژگان وطن کردهست دیدنهای من
۴منع در سعی طلب ترغیب سالک میشود
«لنترانی» داشت درس همت موسای من
۵زندگی پر بیخبر بود از اشارات فنا
قامت خمگشتهگردید ابروی ایمای من
۶لفظ ممکن نیست برمعنی نچیند دقتی
باده بر دل سنگ بست از الفت مینای من
۷نالهٔ محو خیالت قابل تحریر نیست
هر قدر ننوشتهام بیپرده است انشای من
۸در جنون عریانیام تشریف امنی دیگر است
یا رب این خلعت نگردد تنگبر بالای من
۹از غبار شیشهٔ ساعت قدح پر میکنم
خشکی این بزم نم نگذاشت در صهبای من
۱۰سایهام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس
نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من
۱۱