دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من
قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من
۱نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم
چون نفس میجوشد از هر دل تپیدنهای من
۲غنچه را جز شوخی رنگ آفتی دربار نیست
خودنمایی میدهد آخر به باد اجزای من
۳هر نفس کز دل کشیدم خامشی افشاند بال
میزند موج از زبان ماهیان دریای من
۴بسکه افشردم قدم در خاک راه نیستی
همچو شمع آخرسر منگشت نقش پای من
۵صافی دل در غبار عرض استعداد رفت
موج می شد جوهر آیینهٔ مینای من
۶راه از خود رفتنم از شمع هم روشنتر است
جاده پرداز است برق ناله در صحرای من
۷حسن هرجا جلوهگر شد عشق میآید برون
عرض مجنون میدهد آیینهٔ لیلای من
۸تا قیامت بایدم سرگشتهٔ پرواز بود
دام دارد بر هوا صیاد بیپروای من
۹همچو برق آغوش از وحشت مهیا کردهام
طول صد عقبا امل صرفست بر پهنای من
۱۰پردهٔ تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت
عالمی دارد نهان کیفیت پیدای من
۱۱