سوخت چون موج گهر بال تپیدنهای من
عقدهٔ دلگشت آخر آرمیدنهای من
۱آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست
درد میجوشد چو تبخال از دمیدنهای من
۲صد بیابان آرزو بیجستجو طی میشود
تا به نومیدی اگر باشد رسیدنهای من
۳آه دردم تهمت آلود رعونت نیستم
رستن است از قید هستی سرکشیدنهای من
۴از مقیمان بهارستان ضعف پیریام
گل زنقش پا به سر دارد خمیدنهای من
۵عالمی را کرد حسرت بسمل ناز و نیاز
دور باش غمزه و دزدیده دیدنهای من
۶از سر کویت غبارم برده اند اما هنوز
میتپد هر ذره در یاد تپیدنهای من
۷جرأت بیحاصلی خجلت گداز کس مباد
اشک شد پرواز چون چشم از پریدنهای من
۸بسکه اجزایم زدرد ناتوانیها گداخت
چون صدا شد عینک دیدن شنیدنهای من
۹وحشتم غیر از کلاه بینشانی نشکند
دامن رنگم بلند افتاده چیدنهای من
۱۰همچو اشک از شرم جرأت بایدم گردید آب
تا یکی لغزش تراود از دویدنهای من
۱۱وحشتم فالگرفتاریست بیدل همچو موج
نیست بیایجاد دام از خود رمیدنهای من
۱۲