فلک نبست ره صبح لاابالی من
پلگ داغ شد از وحشت غزالی من
۱به نقص قانعم از مشق اعتبارکمال
دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی من
۲خم بنای سجودم بلندیی دارد
که چرخ شیشه بچیند به طاق عالی من
۳دماغ چینی اقبال موی بینی کیست
جنون فقر اگر نشکند سفالی من
۴کسی فسانهٔ ابرام تا کجا شنود
کری بهگوش جهان بست هرزه نالی من
۵به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم
قفس تراش برآمد شکسته بالی من
۶در انتظارکه محومکه همچو پرتو شمع
نشسته است ز خود رفتنم حوالی من
۷گدای خامشم اما به هر دری که رسم
کریم میشنود حرف بیسوالی من
۸طلسم من چو حباب آشیان عنقا بود
نفس پر از دو جهان کرد جای خالی من
۹به هر چه گوش نهی قصهٔ پریشانیست
تنیده است بر آفاق شیر قالی من
۱۰فروغ کوکب عشاق اگر بهاین رنگ است
به اخگری نرسد تا ابد زگالی من
۱۱چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید
به هیچ فصل نموهای پایمالی من
۱۲