ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون
بهروی گل ننشیند ز شرم رنگ برون
۱خیال آن مژه خون میکند چه چاره کنم
دل آب گشت و نمیآید این خدنگ برون
۲زمانه مجمع آیینههای ناصاف است
درون صفا ز کدورت نشسته زنگ برون
۳حذر کنید ز کینی که از دو دل خیزد
شرار کوفته میآید از دو سنگ برون
۴بساط صلح گر از عافیت نگردد تنگ
کسی ز خانه نیاید بهعزم جنگ برون
۵بهار عالم انصاف گر به این رنگست
نرفته است مسلمانی از فرنگ برون
۶به لاف پیش مبر دعوی توانایی
که خارتنگ نیاید ز پای لنگ برون
۷ز طعن تیره درونان خدا نگهدارد
نفس جنون زده میآید از تفنگ برون
۸دریغ محرمی دل نصیب فطرت نیست
نشستهایم ز آیینه همچو زنگ برون
۹تعلقات جهان حکم نیستان دارد
نشد صدا هم ازین کوچههای تنگ برون
۱۰هزار سنگ به دل کوفتیم لیک چه سود
میی نیامد ازین شیشه جز ترنگ برون
۱۱نفس نیاز خرام که میکنی بیدل
که سنگ سبزه نیارد بهاین درنگ برون
۱۲