شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
نرفت دامن عریان تنی به غارت چین
۱صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم
بهآبِ آینه ، مشکل نمد شود سنگین
۲کدام ذره که خورشید نیست در بغلش
هزار آینه دارد حقیقت خود بین
۳مباش بیخبر از مغز استخوان قلم
غبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین
۴درِین تپشکده الفت کمین رفتن باش
خوش است پا به رکابی مقیم خانهٔ زین
۵به درد عشق همان عشق محرم تو بس است
بساط شوخی عجز از شکست رنگ مچین
۶درپن چمن مخور از رنگ و بو فریب نشاط
بجز غبار تو چیزی نمیدمد ز زمین
۷ز سعی شعله خوشست آشیان طرازی داغ
بلند رفتهای ای ناله ساعتی بنشین
۸به راه حسرت پرواز نام چون طاووس
نشاندهام ز هوس رنگها به زیر نگین
۹نه عیش دانم و نی غم جز اینقدر دانم
که چون جرس همه جا ناله میکنم به حنین
۱۰ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون گردد
اگر کند کف پای ترا حنا رنگین
۱۱