بهکنج ابروی دلدار خال فتنه کمین
سیاهپوش سیه خانهایست گوشهنشین
۱چو سایه، جذبهٔ خورشید او سراپایم،
چنان ربود که نگذاشت سجدهام به جبین
۲سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس
خیال خال سیاه تو کرده است کمین
۳هوای گلشن یاد ترا بهاری هست
کزو چو شعله توان کرد نالهها رنگین
۴چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم
جراحتیست که دارد تبسمی نمکین
۵به شعلهکاری غیرت هزار دوزخ نیست
بسوز هستیام، اما به سوی غیر مبین
۶به جلوهات رگ گلدسته بند مژگانم
بهار میچکد اینجا ز دامن گلچین
۷ز بس به حسرت رنگ حنا گداختهام
ز خاک منکف پای تو میشود رنگین
۸هجوم حیرتم از نقش پای خود دریاب
تو میخرامی و من نقش بستهام به زمین
۹چو کوه غیر زمینگیریام علاجی نیست
شکست در ره من شیشهها دل سنگین
۱۰تپیدن از چه جرس وام بایدم کردن
نفس ندارم و دل ناله میکند تلقین
۱۱ز سر برآر هواهای عافیت طلبی
به عالمیکه منم سایه نیست سایهنشین
۱۲درین حدیقه سرو برگ خواب ناز کراست
بهار هم زپر رنگ میکند بالین
۱۳بهار لالهٔ این باغ دیدهای بیدل
تو هم بهخاتم دل داغ نه بهجای نگین
۱۴