به دست تیغ تو تا خون من حنا بسته
به حیرتم که عجب خویش را بجا بسته
۱چه سان به روی تو مرغ نظر کند پرواز
که حیرت از مژهاش رشتهها به پا بسته
۲به دل ز شوق وصالت صد آرزو دارم
ولی ادب ره تقریر مدعا بسته
۳فراق بیگنهمکشت و نقد داغ خطا
بهگردن دل خونگشته خونبها بسته
۴ز جیب ناز خطش سر برون نمی آرد
که عقد عهد به خلوتگهٔ حیا بسته
۵چو شمع تا به فنا هیچ جا نیاسایم
مرا سریست که احرام بوریا بسته
۶تن از بساط حریرم چگونه بندد طرف
که دل به سلسلهٔ نقش بوربا بسته
۷بهار بوسه به پای تو داد و خون گردید
نگه تصور رنگینی حنا بسته
۸به وادی طلب نارسایی عجزیم
که هرکه رفته زخود خویش را به ما بسته
۹کدام نقش که گردون نبست بیستمش
دلی شکسته اگر صورت صدا بسته
۱۰مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد
که بیدل اینهمه مضمون دلگشا بسته
۱۱