گر ز بزم، آن بت ساقی لقب آید بیرون
شیشهها جام بهکف تا حلب آید بیرون
۱تا به چشمش نگرم دیده شود ساغر می
چون برم نام لبش گل زلب آید بیرون
۲گر زند بال هوا داری مست نگهش
تا ابد مروحه برگ عنب آید بیرون
۳ننگ غیرتکدهٔ عشق به عرض آمدهایم
همچو تبخال که از جوش تب آید بیرون
۴پردهٔ نامه سیاهان ندرٌد رحمت عام
حیف کز خامهٔ خورشید شب آید بیرون
۵جستن از وسوسهٔ شیر و پلنگ آنهمه نیست
مرد باید که ز چنگ غضب آید بیرون
۶لب ما پردهدر راز تمنا نشود
ناله هر چند گریبان طلب آید بیرون
۷گام اول چو شرر پا نخورد ممکن نیست
هرکه یکباره ز وضع ادب آید بیرون
۸سنگسار هوس نقش نگین نتوان شد
کاش نامم ز جهان نسب آید بیرون
۹آه از آن سرکه درین غمکدهٔ یاس چو صبح
ازگریبان به هوای طرب آید بیرون
۱۰نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل
تا کلامت همه جا منتخب آید بیرون
۱۱