گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من
۱کیستگردد مانع انداز از خود رفتنم
شمع مقصد میشود چون شمع خار پای من
۲گر همه افسون جاهم بستر آراییکند
خواب نتوان یا فتن بر اطلس دیبای من
۳همچو دریا خار خارم را جگر میافکند
ناخنی چون موج اگر میبالد از اجزای من
۴عمر ها شد انفعال از آستانت میکشم
کاش نقش سجدهای میبست سر تا پای من
۵بر امید حلقهٔ آغوش فتراک کرم
داد دامان دعا هم دست ناگیرای من
۶آنسوی اندیشهام هنگامه ساز خامشی است
جهد آن دارم که دل هم نشنود غوغای من
۷تا نفس پر میزند دل محو اسباب است و بس
رشتهها بسیار دارد گوهر دربای من
۸نشئهٔ شور دماغم پر بلند افتاده است
میدرد چون صبح جیب آسمان سودای من
۹بینیاز دستگاه وحشت است آزادیام
زحمتی چیدن ندارد دامن صحرای من
۱۰چون سپندم چشم زخم است انتظار سوختن
آتش دلگر نپردازد به حالم وای من
۱۱بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس
نیست غیر از نیستی دین من و دنیای من
۱۲