شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای من
سر به هوا میدود آبلهٔ پای من
۱بال فشان میروم لیک ندانم کجا
بر پر من بستهاند نامهٔ عنقای من
۲بسکه به رویم عرق آینهٔ شرم بست
ماند نهان از نظر صورت پیدای من
۳همقدمگرد باد تاختم از بیخودی
گردش ساغر شکست گردن مینای من
۴خجلت اعمال پوچ نامه به فردا فکند
روی ورق پشت کرد مشق چلیپای من
۵تا ز نم انفعال صورتی آرم بهعرض
دام نکرد از حباب آینه دریای من
۶با همه آزادگی منفعل هستیام
حیف که چینوار نیست دامن صحرای من
۷غیر فسوس از نفس یک سخنم گل نکرد
هر چه شنیدم زدل بود همین وای من
۸ضعف به صد دشت و در میکشدم سایهوار
تا به کجایم برد لغزش بی پای من
۹چند نفس خون کنم تا به خود افسون کنم
سوختم و وا نشد در دل من جای من
۱۰خواه ادب پروریم خواه گریبان دریم
غیردرین خیمه نیست جز من و لیلای من
۱۱داغ شو ای عاجزی نوحه کن ای بیکسی
با دو جهان شد طرف بیدل تنهای من
۱۲