در خور گل کردن فقرست استغنای من
نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
۱از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جستهام
در غبار وحشت دی میتپد فردای من
۲سایهٔ مویی زکلک خود تصورکرد وبس
نقشبند وهم در صنع ضعیفیهای من
۳ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشت
رنجهکرد افشاندن اینگرد پشت پای من
۴مشت خاکم لیک در عرض بهار رنگ و بو
عالمی آیینه میپردازد از سیمای من
۵نقش مهرخامشی چون موج برخود میتپد
در محیط حسرت طبع سخن پیرای من
۶پردهٔ ناموس بیرنگیست شوخیهای رنگ
میدری جیب پریگر بشکنی مینای من
۷از سبکروحی درون خانه بیرونم ز خویش
چون نگه در دیدهها خالیست از من جای من
۸اینقدرها لالهٔ گلزار سودای کیام
بیچراغان نیست دشت و در ز نقش پای من
۹عمرها شد حسرتم خون گشتهٔ پابوس اوست
صفحه میباید حناییکردن از انشای من
۱۰یاد ایامی که از آهنگ زنجیر جنون
کوچهٔ نی بود یکسر جاده در صحرای من
۱۱شمع این محفل نیام لیک از هجوم بیخودی
در رکاب رنگ از جا رفته است اجزای من
۱۲هیچکس خجلت نقاب ربط کمظرفان مباد
نشئه عمری شد عرق میچیند از صهبای من
۱۳کرد بیدل سرخوش جمعیتم آخر چوشمع
داغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من
۱۴