همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال من
میشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
۱دادهای مشتی غبارم را به باد اما هنوز
خاک میریزد به فرق عالمی اقبال من
۲نکتهٔ سر بستهٔ موج گهر فهمیدنی است
بر سخن عمریست میپیچد زبان لال من
۳عزت واماندگی زین بیش نتوان برد پیش
هرکه رفت از خود غبارش کرد استقبال من
۴گوهرم از معنی افسردنم غافل مباش
سکته میخواند تب دریایی از تبخال من
۵عاجزان را ذکر اسباب فضولی دوزخ است
یاد پروازم مده آتش مزن بر بال من
۶بیسبب فرصتشمارِ خجلت بیکاریام
همچو تقویم کهن حشو است ماه و سال من
۷صبح محشر در غبار شام میسوزد نفس
گر شود روشن سواد نامهٔ اعمال من
۸عمرها شد شمع تصویرم به نومیدی گذشت
ز آتش دل هم نمیسوزم مپرس احوال من
۹ریشهها دارد غبار من زمین تا آسمان
مرگ هم نگسست بیدل رشتهٔ آمال من
۱۰