بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من
چون صبح نفس جامه درید ازکفن من
۱یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد
شد چشم پری بخیهٔ دلق کهن من
۲یارب زنظرها به چه نیرنگ نهان ماند
برق دو جهان شمع قیامت لگن من
۳بر وحشتم افسون قیامت نتوان خواند
بی شغل سفر نیست چو کشتی وطن من
۴تا تیغ تو شد مایل انداز اشارت
گردن همه جا رست چو مو از بدن من
۵رنگی ننمودم ز بهارت چه توان کرد
حیرانم و آیینهگری نیست فن من
۶شمع سحرم، پیریام افسون تسلی است
خواهد مژه خواباند کنون پر زدن من
۷گفتند در این بزم سزاوار ادب کیست
گفتم نگه کار به عبرت فکن من
۸عمریست تماشایی سیر دل تنگم
در غنچه شکستهست دماغ چمن من
۹فکرم به حریفان رگ خامی نپسندید
شد پخته جهانی ز نفس سوختن من
۱۰یک دل، گهر رشتهٔ افکار کفافست
گو پای خری چند نبندد رسن من
۱۱جز مبتذلی چند که عامست در این عصر
بیدل نرسیده است به یاران سخن من
۱۲