زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
چون آبله در پای من افتاد سرمن
۱مینای سرشکم می سودای که دارد
عمریست پری میچکد از چشم تر من
۲چون سبحه و زنار گسستن چه خیال است
بر ریشه تنیدهست هجوم ثمر من
۳ناموس دلم درگرهٔ ضبط نفسهاست
اشک است گر از رشته برآید گهر من
۴آیینهٔ تحقیق شکستم چه توان کرد
در زلف تو آشفت چو مژگان نظر من
۵چینی به سفیدی نکشد ظلمت مویش
شامم شبخون بود که زد بر سحر من
۶تا جوهر آیینهام از پرده برون ریخت
عیب همه کس گشت نهان در هنر من
۷خرسندی طبع از همه اقبال بلند است
چون می ز دماغیست فلک پی سپر من
۸عریانیام آیینهٔ تحقیق ندارد
رنگ تو مگر جامه برآرد زبر من
۹من خود بهخیالش خبر از خویش ندارم
تا در چه خیالست ز من بیخبر من
۱۰گفتند به دلدار که دارد غم عشقت؟
فرمود همان بیدل بی پا و سر من
۱۱