از دیده سراغ دل دیوانه طلب کن
نقش قدم نشئه ز پیمانه طلب کن
۱از پهلوی دل شعله خرامند نفسها
ای اشک تو هم آتش از این خانه طلب کن
۲دلها همه خلوتکدهٔ جلوهٔ نازند
از هر صدف آن گوهر یکدانه طلب کن
۳توفانکدهٔ جوش محیط است سرابت
از لفظ خود آن معنی بیگانه طلب کن
۴ای الفت آبادی موهوم حجابت
آن گنج نهان نیست تو ویرانه طلب کن
۵عمریست به یادش همه تن یک دل چاکیم
چون صبح ز آیینهٔ ما شانه طلب کن
۶افسون روانی بلد جرأت ما نیست
اشکیم ز ما لغزش مستانه طلب کن
۷سر جوش تماشاکدهٔ محفل رنگیم
ما را ز همین شیشه و پیمانه طلب کن
۸عالم همه در پرتو یک شمع نهانست
این سرمه ز خاکستر پروانه طلب کن
۹مردی ز سر و برک غرور است بریدن
گر اره شوی ریزش دندانه طلب کن
۱۰بیکسب قناعت نتوان یافت دل جمع
از بستن منقار طلب، دانه طلب کن
۱۱تا مرگ فسون من و ما مفت شنیدن
تا خواب ز خویشت برد افسانه طلب کن
۱۲تهمت قفس الفت وهمیست دل ما
این شیشه هم از طاق پریخانه طلبکن
۱۳بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست
رو سر خط تحقیق ز فرزانه طلبکن
۱۴