صبح است ازین مرحلهٔ یاس به در زن
چون صبح تو هم دامن آهی به کمر زن
۱کم نیستی از غیرت فریاد ضعیفان
بر باد رو و دست به دامان اثر زن
۲چون نی گره کار تو لذات جهان است
گر دست دهد نالهات آتش به شکر زن
۳خمها همه سنگند زمینگیر فشردن
خامیست درین میکده گو جوش شرر زن
۴زین بحر خطر مقصد غواص تسلیست
دل جمعکن و سنگ به سامان گهر زن
۵ساغرکش این میکده مخموری راز است
خمیازه مهیاکن و بر حلقهٔ در زن
۶تا منفعل کوشش بیهوده نباشی
بر آتش افسردهٔ ما دامن تر زن
۷مجنون روشان خانهٔ در بستهٔ امنند
تا خون نخوری گل به در کسب هنر زن
۸در ملک هوس رفع خمار است جنون هم
گر دست به جامت نرسد دست به سر زن
۹قطع نظر اولیست زپیچ و خم آمال
این شاخ پراکنده دمیدهست تبر زن
۱۰پر مایل نیرنگ تعلق نتوان زیست
یک چین جبین دامن ازین معرکه برزن
۱۱بیدل دلت از گریه نشد نرم گدازی
خواب تو گران است به رخ آب دگر زن
۱۲