از چرخ بار منت تا کی توان کشیدن
باید بهپای مردی دست از جهان کشیدن
۱توفان کن و برانگیز گرد از بنای هستی
دامان مقصد آخر خواهی چسان کشیدن
۲یک نالهٔ سپندت از وهم میرهاند
تا کی به رنگ مجمر دود از دهان کشیدن
۳اسباب میفزاید بر تشنهکامی حرص
گل را ز جوش آبست چندین زبان کشیدن
۴ای حرص! وهم بنما، قطع نظرکن از خویش
کاین راه طی نگردد غیر از عنان کشیدن
۵صید ضعیف ما را از انقلاب پرواز
باید به حلقهٔ دام خط امان کشیدن
۶آه از هجوم پیری، داد از غم ضعیفی
همچون کمان خویشم باید کمان کشیدن
۷گردی شکسته بالم پروراز من محالست
دارم سری که نتوان زین آستان کشیدن
۸محو سجود شوقم در یاد چشم مستی
از جبههٔ خیالم می میتوان کشیدن
۹زانجلوه هیچ ننمود آیینه جز مثالی
نقاش را محال است تصویر جان کشیدن
۱۰گو یأس تا نماید آزادم از دو عالم
تا چند ناز یوسف ازکاروان کشیدن
۱۱خاکسترم همان بهکز شعله پیش تازد
مرگ است داغ خجلت از همرهانکشیدن
۱۲صد رنگ شور هستی آیینه دار مستی است
نتوان چوگل درین باغ ساغر توانکشیدن
۱۳بیدل دلی ز آهن باید در این بیابان
تا یک جرس توانم بار فغان کشیدن
۱۴