دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن
این خانه بال و پر داشت در رهنِ در گشودن
۱آیینهٔ فضولی زنگارش از صفا به
تا چند چشم حقبین بر خیر و شر گشودن
۲زین خلق بیمروت انصاف جستن ما
طومار شکوه در مرگ بر نیشتر گشودن
۳صبح دعاست فرصت ای غافل از اجابت
دارد گشود مژگان دست اثر گشودن
۴نشکسته گرد هستی پوچ است لاف عرفان
در بیضه چند چون سنگ بال شرر گشودن
۵در گلشنی که شوقش بر صفحهام زد آتش
فردوس در قفس داشت طاووس پر گشودن
۶بر دستگاه هستی چندان هوس مچینید
بیش از تبسمی نیست خوان سحر گشودن
۷مغرور جاه و عبرت افسانهٔ خیال است
در خواب هم ندارد چشم گهر گشودن
۸چینی به مرگ فغفور کاری دگر ندارد
از درد حقگزاری جز موی سر گشودن
۹دلبستهٔ وفایی جهدی که وانگردد
ظلم است این گره را بی دستِ تر گشودن
۱۰وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل
نی را به ناله آورد درد کمر گشودن
۱۱