از خود سری مچینید ادبار تا بهگردن
خلقیست زین چنین سر بیزار تا بهگردن
۱ای غافلان گر این است آثار سربلندی
فرقی نمیتوان یافت از دار تا به گردن
۲تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد
چون موست پیکر ما یک تار تا بهگردن
۳زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت
آفات همچو سیلست درکار تابه گردن
۴تمکین نمیپسندد هنگامهٔ رعونت
زین وضع زیر تیغست کهسار تا به گردن
۵فرداست خاک ایندشت پا بر سر شکستهست
امروز در ته پاش انگار تا به گردن
۶خلقیست زین جنونزار عریان بیتمیزی
دستار تا به زانو شلوار تا به گردن
۷رنج خلاب دنیا مست بهار خوبیست
تا پا نهی که رفتی یک بار تا به گردن
۸مینای این خرابات بی می نمیتوان یافت
در خون نشستگانند بسیار تا به گردن
۹از حرص ما تعلق دارد سر تملق
چندیش پای در گل بگذار تا به گردن
۱۰موجگهر چه مقدار از آب سر برآرد
دارد بنای اقبال دیوار تا به گردن
۱۱تا بند بندت از هم چون سبحه وا نگردد
عقد انامل یأس بشمار تا به گردن
۱۲تا زندگی ست چون شمع ایمن نمیتوان زیست
یککوچه آتش از پاست این خار تا بهگردن
۱۳در خلق اگر به این بعد بی ربطی وفاقست
پیغام سر توان برد دشوار تا به گردن
۱۴کو سیلی ضروری یا تیغ امتحانی
خلقی نشسته اینجا بیکار تا به گردن
۱۵کو طاعتیکه ما را تاکوی او رساند
تسبیح تا زبانست زنار تا به گردن
۱۶بید بهار یأسیم از بیبری مپرسید
اعضا به خم شکستیم زین بار تا به گردن
۱۷رنگ حنایش امشب سیر بهار نازست
پابوس و منت خون بردار تا به گردن
۱۸زان جرأتی که سودم دستی به تیغ نازش
بردم ز هر سر انگشت زنهار تا بهگردن
۱۹چون شعله برده بودم بر چرخ بار طاقت
رنگ شکستهام کرد هموار تا به گردن
۲۰سودایی هوس را کم نیست موی سر هم
بیدل مپیچ ازین بیش دستار تا به گردن
۲۱