درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن
تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن
۱خوبی یکی هزار است از شیوهٔ تواضع
ابروی نازگردد شاخ گل از خمیدن
۲تا گوش میتوان شد نتوان همه زبان شد
نقصان نمیفروشد سرمایهٔ شنیدن
۳ای هرزه جلوه فهمان غافل ز دل مباشید
کوری درشت رویی آیینه را بدیدن
۴جز عجز سعی ناقص چیزی نمیبرد پیش
افتادن است چون اشک اطفال را دویدن
۵فقر و حضور تمکین جاه و هزار خفت
از بحر بیقراری از ساحل آرمیدن
۶حیفست محرم دل گردد فسانه مایل
آیینه در مقابل آنگه نفس کشیدن
۷از تیغ مرگ عشاق رنگ بقا نبازند
عمر دوباره گیرند چون ناخن از بریدن
۸تا جلوه کرد شوخی حسن تو در عرق زد
دارد حیا به این رنگ آیینه آفریدن
۹صید کمند عجزم سامان وحشتم کو
رنگ شکسته دارد صد رنگ دام چیدن
۱۰طاووس این بهارم ساغرکش خمارم
در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن
۱۱گر هستیام به این رنگ محجوب خودنماییست
آیینه برنیارد تصویر از کشیدن
۱۲چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم
بیبرگ ازین گلستان میبایدم دمیدن
۱۳