چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن
۱تا فاش شود معنیگلزار حقیقت
از رفتن رنگ آینه باید طلبیدن
۲در باغ خیالیکهگذشتن ثمر اوست
انگارکه من نیز رسیدم به رسیدن
۳تدبیرخرد محرم نیرنگ جنون نیست
نقاش ندارد قلم ناله کشیدن
۴تا هست نفس صرفهٔ راحت نتوان برد
بال است و همان زحمت انداز پریدن
۵چون رنگ عبث سلسله اظهار شکستم
یعنی نرساندیم صدایی به شنیدن
۶ما هیچکسان فارغ از آرایش نازیم
تمثال ندارد سر آیینه خریدن
۷تا پیرهنی چند به نیرنگ ببالیم
چون شمع کفافست سر انگشت مکیدن
۸طاووس من احرام تماشای که دارد
دل گشت سراپای من از آینه چیدن
۹دست هوسم شیفتهٔ دامن کس نیست
بیدل چو نسیمم همه تنگرد رمیدن
۱۰