تا چند به عیب من وما چشمگشودن
آیینهٔ ما آب شد از شرم نمودن
۱مانند شرر دانهٔ بیحاصل ما را
نا کاشته دیدند سزاوار درودن
۲زین بیش کهکاهیدی از اسباب تعین
ای صفر هوس بر تو چه خواهند فزودن
۳جمعیت دل وقف مقیم پس زانوست
باید به تامل مژهای چند غنودن
۴نا صافی دل بیخبر از وهم و گمان بود
تمثال بر آیینه ما بست زدودن
۵علم و عملی چند کهافسانهٔ وهم است
میجوشد ازین پرده چو گفتن ز شنودن
۶ما را به تصرفکدهٔ عالم اسباب
دستیستکه باید چو نفس بر همه سودن
۷خمیازه غنیمت شمرد ذوق وصالم
چشمم به تو وا میکند آغوش گشودن
۸ما خاک نشینان چمن عیش دوامیم
گل از سر تسلیم محالست ربودن
۹جز عجز ز پیدایی ما پردهگشا نیست
انداز خمی هست در ابروی نمودن
۱۰بیدل رم فرصت سرو برگ نفس توست
جاییکه تو باشی نتوان آنهمه بودن
۱۱