رساند عمر به جایی دل از وفا کندن
که کس نگین نتواند به نام ما کندن
۱ز دست عجز بلندی چه ممکن است اینجا
مخواه از آبله دندان پشت پا کندن
۲اگر به ناله کنی چارهٔ گرانی دل
هزارکوه توانی به یک صدا کندن
۳به جا نکنی نشود کام مدعا شیرین
زمین مرقد فرهاد تا کجا کندن
۴چو بخت نیست به اقبالت اشتلم چه بلاست
ز رشک سایه نباید پر هما کندن
۵جهان چو شمع فرو میرود به خاک سیاه
به سر فتاده هواهای زیر پا کندن
۶قد دو تا بهکجا میبری تأمل کن
عصا به پیش گرفتهست جابهجا کندن
۷چو صبح شهرت موهوم جز خجالت نیست
نگین به خنده ده از نقش بر هواکندن
۸گشود تکمه به پیراهن حیا مپسند
قیامت است دل از بند آن قباکندن
۹به وهم نشو و نما نخلهای این گلشن
رساندهاند به گردون ز بیخها کندن
۱۰فتادکشمکشی چند درکمین نفس
خوش استگرکند این ریشه را رسا کندن
۱۱تلاش رزق به تهدیدکم نشد بیدل
فزود تیزی دندان آسیا کندن
۱۲