دمی ز عبرت اگر خم کند حیا گردن
سر غرور نبندد به دوش ما گردن
۱ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش
رگیست آنکه ز تن میکند جدا گردن
۲ز خود نمایی طاقت نمیتوان برخاست
بهحکم خجلت اگر بشکند عصاگردن
۳چه ممکنست که ظالم رسد به اوجِ کمال
مگرکشیدن دارش کند رسا گردن
۴رگی که ساز تو دارد گسستن آهنگ است
چوگردباد مده تاب بر هوا گردن
۵به جسمت از رگ و پی آن قدر گرفتاریست
که سرکشیده به چندین کمندها گردن
۶به هر که وانگری هستی ستم ایجاد
ز پشت پاش کشیدهست پوست تا گردن
۷به رنگ دانه درین کشتزار دعوی خیز
فتاده است سر و میکشد ز پاگردن
۸فکندهایم سپر تا قضا چه پیش آرد
ستمگران دم تیغند و عجز ما گردن
۹تو از حلاوت تسلیم غافلی ورنه
چو نیشکر همه بند است جابجاگردن
۱۰اگر نه در دم تیغ محبت اعجازست
سر بریدهٔ قمریکه دوخت با گردن
۱۱فغانکه حق حضوری بجا نیاوردیم
چو شمع سر به هوا رفت زیر پا گردن
۱۲کسی مباد هوس میهمان خوان غرور
ز اشتهای سری، میخورد قفا گردن
۱۳ز ساز قلقل مینا شنیدهام بیدل
که سنگ اگر شکنی نیست بیصدا گردن
۱۴