صفای دل به چراغ بقا دهد روغن
نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن
۱گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست
سخن بلند بودتا بلند نیست سخن
۲به غیر هیچ نمیزاید از خیالاتت
به باد چند شوی چو حباب آبستن
۳لباس وهم نیرزد به خجلت تغییر
مباش زنده به رنگیکه بایدت مردن
۴شکست جسم همان فتح باب آگاهیست
گشاد چشم حبابست چاک پیراهن
۵چه ممکن است نبالد غرور دل زنفس
به موج میدمد از شیشه هم رگ گردن
۶کراست جرأت رفتار در ادبگه عجز
مگر به رنگ دهد باغبان گردیدن
۷کمال عرض تجرد ضعیفی است اینجا
به سعی رشته زند موج چشمهٔ سوزن
۸کجاست نفی و چه اثبات جز فضولی وهم
پری پریست تو مینای خود عبث مشکن
۹هزار انجم اگر آورد فلک، فلک است
ز بخیه تازه نخواهد شد این لباس کهن
۱۰فروغ خانهٔ خورشید اگر نمایان نیست
عبث زدیدهٔ خفاش وامکن روزن
۱۱به قسمت ازلیگر دلت شود قانع
بس است لقمهٔبیدرد سرزبان به دهن
۱۲به یک دو دم چه تعلق،کدام آزادی
به زبرخاک به صحرا وخانه آتش زن
۱۳مقیم الفتکنج دلیم لیک چه سود
که درپی تو ز ما پیش رفته است وطن
۱۴به پنبه زاری اگر راه بردهای دریاب
که زیر خاک چه مقدار ریخته است کفن
۱۵چو لاله از دل افسرده تا بهکی بیدل
چراغ کشته توان داشت در ته دامن
۱۶