آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن
خونم نزند دست به دامان چکیدن
۱بی وضع رضا بهره ز هستی نتوان برد
از خاک که چیدهست گهر جز به خمیدن
۲دندان طمع تیز مکن بر هوس گنج
از موج چه حرفست لب بحرگزیدن
۳وحشت نسبان درگرو خانه نباشند
مانع نشود چشم، نگه را ز رمیدن
۴از دل به خیال آنهمه مغرور مباشید
تاکیگل عکس از چمن آینه چیدن
۵هر جاست سری نیستگریزش زگریبان
در چاه میفتید ز رفعت طلبیدن
۶تاکی چو نگه در هوسآباد تخیل
یک رشتهٔ موهوم به صد رنگ تنیدن
۷سر رشتهٔ وصلش زکف جهد برونست
کس پیش ره عمر نگیرد به دویدن
۸طاووس من و داغ فسردن چه خیالست
بر بال وپرم دوخته صد چشم پریدن
۹کس مانع جولان ره عجز نگردد
نتوان قدم سایه به شمشیر بریدن
۱۰آن فاختهام کز تپش سعی جنونم
از طوق چو زنجیر توان ناله شنیدن
۱۱گر نشئهٔ نیرنگ تماشای تو این است
از حیرت آیینه توان باده کشیدن
۱۲حیرت به دلم جرات انداز تپش سوخت
چونگوهر ازین قطره چکیدهست چکیدن
۱۳ابنای زمان منفعل چین جبیناند
بیدل ثمر عطسه دهد سرکه چشیدن
۱۴