بر شیشه خانهٔ دل افسرده سنگ زن
کم نیستی زگل قدحی را به رنگ زن
۱چشمی به وحشت آب ده از باغ اعتبار
مهری تو هم به محضر داغ پلنگ زن
۲رنج دگر مکش به کمانخانهٔ سپهر
جای نفس همین پر و بال خدنگ زن
۳تسلیم حکم عشق نشاید کم از سپند
گر خود در آتشت بنشاند شلنگ زن
۴امن است هرکجا سر تسلیم رهبر است
زین وضع فالگیر و به کام نهنگ زن
۵تاکی نفس به خونکشی از انتقام خصم
تیغیکه میزنی به فسانش به رنگ زن
۶هرغنچه زین بهارطلسم شکفتنی است
ای غافل از طرب در دلهای تنگ زن
۷خلد و جحیم چند کند غافل از خودت
آتش به کارگاه خیالات بنگ زن
۸همت زمین مشرب تغییر خجلت است
در دامنی که چین نزند دست چنگ زن
۹خمخانهها به گردش چشمت نمیرسد
امشب محرفی به دماغ فرنگ زن
۱۰بیدل شکست شیشهٔ دل نیز عالمیست
ساز جنونکن و قدحی در ترنگ زن
۱۱