از خاک یک دو پایه فروتر نزول کن
سرکوبی عروج دماغ فضولکن
۱تاب و تب غرور من و ما به سکتهگیر
رقص خیال آبله پا بیاصول کن
۲نقصان گل اعادهٔ باغ کمان تست
آدم شو و تلاش ظلوم و جهولکن
۳خلقی فتاده درگو غفلت زکسب علم
چندی تو نیز سیر چراغان غولکن
۴سعی نفس به خلوت دل ره نمیبرد
گو صد هزار سال خروج و دخولکن
۵فکر رسا مقید اغلاق لفظ چند
چندانکهکم شودگرهت رشته طولکن
۶ای خط مستقیم ادبگاه راستی
فطرت نخواهدت که ز مسطر عدول کن
۷تا هرکس از تو در خور فطرت اثر برد
چون شوق در طبیعت عالم حلولکن
۸افراط جاه نیز ز افلاس نیست کم
صبح سفید را بهتکلف ملولکن
۹تا غره کمال نسازد قناعتت
بیدل ز خلق منت احسان قبولکن
۱۰