هر چند نیست بیسبب از غمگریستن
باید ز شرم دیدهٔ بی نم گریستن
۱تاکی به رنگ طفل مزاجان روزگار
بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن
۲عیش و غم تو تابع رسم است، ورنه چیست
در عید خنده و به محرم گریستن
۳آنجاکه صبح گریهٔ شادیست شبنمش
آموختهست خندهٔ ما هم گریستن
۴سامان گریه هم به کف گریه دادن است
یعنی به چشم اشک چو شبنم گریستن
۵در عرصهٔ وفا عرق شرم همت است
از زخم تازه در پی مرهم گریستن
۶زین دشت اگر خیال نگاهت گذر کند
در دیدهٔ غزال شود رم گریستن
۷شاید گلی ز عالم دیدار بشکفد
تا چشم دارم آینه خواهم گریستن
۸یک ذره زین بساط ندارد سراغ امن
باید چو ابر بر همه عالم گریستن
۹بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک
نتوان به پیش مردم بیغم گریستن
۱۰