وارستگی ز حسن دگر میدهد نشان
عالم غبار دامن نازیست پر فشان
۱مردیم و همچنان خم و پیچ هوس بجاست
از سوختن نرفت برون تاب ریسمان
۲بر ظلم چیدهاند کجان دستگاه عمر
دارد ز تیر آمد و رفت نفس کمان
۳بیمغز جز شکست ز دولت نمیکشد
ازسایهٔ هما چه برد بهره استخوان
۴دل محو غفلت و نفسی در میانه نیست
من مردهام بهخواب و زخود رفتهکاروان
۵ضعفم رسانده است به جایی که چون صدا
آیینه هم نداد ز تمثال من نشان
۶هستی به غیرپردهٔ روی فنا نبود
روشن شد این متاع به برچیدن دکان
۷عاشق کجا و آرزوی خانمان کجا
پروانه درکمین فنا دارد آشیان
۸پرواز بندگی به خدایی نمیرسد
ای خاک، خاک باش، بلند است آسمان
۹نومیدم آنقدر که اگر بسملم کنند
رنگ شکسته میشود از خون من روان
۱۰آوارهٔ سراب شعوریم و چاره نیست
ای بیخودی قدم زن و ما را به ما رسان
۱۱از درد عشق شکوهٔ اهل هوس بجاست
بیدل ز شعله هیزم تر نیست بیفغان
۱۲