تا بگذرم به صد سر و گردن ز آسمان
مشتی به جبهه مالم از آن خاک آستان
۱زین محفل جنون چقدر ربط میدهد
آیینه محو حیرت و تمثال پر فشان
۲غافل مشو ز ساز نیستان اعتبار
بیمغز نیست ناله کش درد استخوان
۳عرفان بهکسب علم میسر نمیشود
از سرمه روشنی نبرد چشم سرمهدان
۴از سیر ریشه گیر عیار کمال تخم
آیینهٔ حقیقت دل نیست جز زبان
۵سرکن به کج ادایی ابنای روزگار
آتش مزن به راستی از طبع بدگمان
۶زنهار از تواضع دشمن مخور فریب
بر شیشه ظلم سنگ جز افتادگی مدان
۷سیر شکسته رنگی ما هم غنیمت است
دارد شکفتنی به رگ و ربشه زعفران
۸تنزیه خواهی از در تشبیه نگذری
رنگست عالمی که ز بو میدهد نشان
۹یک ناوک تو بیاثر موج می نبود
خواندیم خط ساغر از آن حلقهٔ کمان
۱۰ناموس آگهی چقدر عجز پرورست
کوه است سایهٔ مژه بر چشم پاسبان
۱۱آب بقای ما الم مرگ تلخکرد
سود هوس زیان شد از اندیشهٔ زیان
۱۲خون خور به فقر و بار دل دوستان مباش
در عرض احتیاج نفس میشود گران
۱۳یوسف توان خرید به مژگان گشودنی
آیینه باش جلوه متاعست کاروان
۱۴محمل به دوش اشک ازین عبرت انجمن
بیدل چو شمع میبردم چشم خونچکان
۱۵