پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیم
پر نیست آنقدر که توان کرد خالیم
۱شادم بهکنج فقر کز ابنای روزگار
سیلی خور جواب نشد بی سوالیم
۲خاک ضعیف مرکز صد شعله رنگ و بوست
غافل مشو ز وحشت افسرده بالیم
۳آغوش مه پر است ز کیفیت هلال
بالیده گیر نقص ز صاحب کمالیم
۴پستی گل بلندی نخلست ربشه را
در خاک خفته اینقدر از طبع عالیم
۵از بس به رنگ نی پرم از انتظار درد
آغوش ناله میکند از خویش خالیم
۶عمریست وحشتم نگه چشم حیرتیست
یادت نشانده است غبار غزالیم
۷سامان طراز راحتم از سعی نارسا
افکنده خواب با همه جا فرش قالیم
۸از بسکه ناله داشت نی بوریای فقر
مخمل نبرد صرفهٔ خواب از نهالیم
۹فریاد کز فسردگی باغ اعتبار
هم جوهر چنار نشدکهنه سالیم
۱۰آغوش حیرتم به چه تنگی گشودهاند
در من شکسته است چو گردون حوالیم
۱۱نتوان به چشم داد سراغ نمود من
بیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم
۱۲