خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیم
یعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم
۱ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیست
مشتی غبار عالم ویرانی خودیم
۲لاف بقا و زندگی رفته نازکیست
لنگر فروش کشتی توفانی خودیم
۳موگشتهایم و نقش خیال تو مشق ماست
حیران صنعت قلم مانی خودیم
۴پر هرزه بود چشمگشودن دین بساط
چون شمع جمله اشک پشیمانی خودیم
۵جمعیت از غبار هوای رمیده است
صبح جنون بهار پریشانی خودیم
۶چون اشک راز ما به هزار آب شستهاند
آیینهٔ خجالت عریانی خودیم
۷خاک فسرده خواری جاوید میکشد
عمریست پایمال تنآسانی خودیم
۸دیوار رنگ منع خرام بهار نیست
ای خام فطرتان همه زندانی خودیم
۹بیدل چوگردباد ز آرام ما مپرس
عمریست درکمند پرافشانی خودیم
۱۰