صبح است و ما دماغ تمنا رساندهایم
چون شمع بوسهٔ مژه تا پا رساندهایم
۱گل میکند ز شعلهٔ خاکستر آشیان
بال شکستهای که به عنقا رساندهایم
۲ترک طلب به عمر طبیعی مقابل است
آیینهٔ نفس به مسیحا رساندهایم
۳کم نیست سعی ما که به صد دستگاه اشک
خود را به پای آبله فرسا رساندهایم
۴وحدت نماست شور خرابات ما و من
وهم است این که نشئه دو بالا رساندهایم
۵آیینهٔ جهان لطافت کدورت است
نقب پری ز شیشه به خارا رساندهایم
۶در هر دماغ فطرت ما گرد میکند
هر جا رسیده است کسی ما رساندهایم
۷شوقی فسرد و قطرهٔ ما در گهر گرفت
این است کلفتی که به دریا رساندهایم
۸طاووس ما بهار چراغان حیرت است
آیینه خانهای به تماشا رساندهایم
۹از بس تنک بضاعت دردیم چون گهر
یک قطره اشک بر همه اعضا رساندهایم
۱۰گر مستیات شکست دو عالم به شیشه کرد
ما هم دلی به پهلوی مینا رساندهایم
۱۱بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس
کامروز نارسیده به فردا رساندهایم
۱۲