زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم
آیینهٔ حباب خیالت زدودهایم
۱گرد هزار رنگ تماشا دمانده است
دستیکه همچو عکس بر آیینه سودهایم
۲خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز
ما هم به سایهٔ مژههایت غنودهایم
۳جمعیت وسیلهٔ دیدار مفت ماست
آیینه داری از صف حیرت ربودهایم
۴پر روشن است حاصل انجامکار شمع
پرواز گریه دارد و ما پر گشودهایم
۵در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعیست که ما آزمودهایم
۶از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دربا سراب شدکه به چشمت نمودهایم
۷از مزرع امید که داند چه گل کند
ما دانههای کاشتهٔ نادرودهایم
۸جانیم رفته رفته جسد بستهایم نقش
کم نیستیم کاینهمه بر خود فزودهایم
۹معدومی حقیقت ما حیرت آفرید
پنداشتیم آینهدار تو بودهایم
۱۰بیدل ترانهسنج چه سازی که عمرهاست
از پردهٔ خیال حدیثت شنودهایم
۱۱