از زندگی به جز غم فردا نماندهایم
چیزی که ماندهایم درینجا نماندهایم
۱روزی دو چون حواس به وحشت سرای عمر
بیسعی التفات و مدارا نماندهایم
۲چون سایه خضر مقصد ما شوق نیستی است
از پا فتادهایم ولی وا نماندهایم
۳سر بر زمین فرصت هستی درین بساط
زان رنگ ماندهایم که گویا نماندهایم
۴زین خاکدان برون نتوان برد رخت خویش
حرفیست بعد مرگ به دنیا نماندهایم
۵مجبور اختبار تعین کسی مباد
گوهر شدیم لیک به دریا نماندهایم
۶سرگشتگی هم از سر مجنون ما گذشت
جز نام گردباد به صحرا نماندهایم
۷محو سراغ خویش برآمد غبار ما
بودیم بینشان ازل یا نماندهایم
۸دود چراغ بود غبار بنای یأس
بر سر چه افکنیم ته پا نماندهایم
۹بر شرم کن حواله جواب سلام ما
تا قاصدت رسد بر ما، ما نماندهایم
۱۰چون مهرهای که شش درش افسون حیرت است
ما هم برون ششدر این خانه ماندهایم
۱۱بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن
جزوی به غیر لایتجزا نماندهایم
۱۲