در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان
زنجیری حیاست به موجگهر فغان
۱سنبل اسیر زلف ترا دام وحشت است
افعی گزیده میرمد از شکل ربسمان
۲در عالم خیال بهار تبسمت
گل را چو شبنم آب شود خنده در دهان
۳کلفت شکار غیرتم از آه بیاثر
بر دل رسد چو تیر خطا گردد از نشان
۴چون شمع بس که در تب عشقت گداختم
محمل کشید بر سر تبخالم استخوان
۵نی آب خضر دارم و نی چشمهٔ حیات
عمریست میخورم دم شمشیر خونفشان
۶در راه انتظار کسی خاک گشتهام
مشت غبار من به سلام چمن رسان
۷چون صبح رنگ آیینهٔ هیچکس نیام
گردون مرا به بینفسی کرد امتحان
۸از گفتوگو تلاش ستم پیشه روشنست
گاه خرام تیر نفس میزند کمان
۹تنها نه آسمان سر تسلیم جستجوست
افکنده است خاک هم از بیخودی عنان
۱۰بنیاد دهر آینه دار ثبات نیست
یکسر غبار گردش رنگست آسمان
۱۱بیرنگ اعتبار وجود و عدم تویی
منزل کجاست گر نبود جاده در میان
۱۲بگذار سربلندی اقبال این بساط
تا آبرو چو شمع نریزی به ناودان
۱۳هر چند دستگاه بود بیش حرص بیش
از موج بحر تشنه لبی میکشد زبان
۱۴بیدل ز بحر منت ساحل که میکشد
بر حیرت است زورق ما بیخودان روان
۱۵