ای حاجتت دلیل به ادبار زیستن
عزت کجاست تا نتوان خوار زیستن
۱اندیشهای که در چه خیال اوفتادهای
مجبور مرگ و دعوی مختار زیستن
۲تاکی زخلق پرده به رو افکنی چو خضر
مردن به از خجالت بسیار زیستن
۳در بارگاه یأس ادب اختراع ماست
بیخوابی و به سایهٔ دیوار زیستن
۴غفلت زداست پرتو اندیشهٔ کریم
حیفست یاد عهد و گنهکار زیستن
۵گل اگر گرد رکاب تو نشد معذور است
چکند پا به حنایی که ندارد رفتن
۶الفت آه مسقیم در دل ساخت مرا
دارد این خانه هوایی که ندارد رفتن
۷بیدل آنکیستکه با سیل خرامش امروز
همچو دل نیست بنایی که ندارد رفتن
۸