سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن
این عرق را بیجبین بر خاک نتوان ریختن
۱بهر یک شبنم درین گلشن نفسها سوخت صبح
سهل کاری نیست رنگ چشم گریان ریختن
۲گرد آثار تعین خجلت آزادگیست
چین پیشانی نمیزیبد به دامان ریختن
۳منعمان روزی دو باید دست احسان وا کنند
خاک بر ابری که کرد امساک باران ریختن
۴این غنا و فقر یاران وضع خاکی بیش نیست
ساعتی بر باد رفتن بعد از آنشان ریختن
۵هر قدم چون شمع فکر خویش درپیش است و بس
دامنی برچیده باید در گریبان ریختن
۶عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
۷صد تمنا سوخت تا داغ دلی آمد به دست
هیچکس این شمع نتوانست آسان ریختن
۸کشتگانت در کجا ریزند آب روی شرم
برد حیرانی ز خون این شهیدان ریختن
۹خاک راه انتظارت نم کشید از انفعال
ما فشاندیم اشک میبایست مژگان ریختن
۱۰ای ادبسنج وفا گر قدردان نالهای
شرم دار از نام آتش در نیستان ریختن
۱۱ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی نیستی است
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
۱۲بوی شوقی بردهام در کارگاه انتظار
کز غبارم میتوان بنیاد کنعان ریختن
۱۳صنعت پیری مرا نقاش حسرتخانه کرد
چون صدف صد رنگ خون خوردم ز دندان ریختن
۱۴دور گردون از وقار اهل درد آگه نشد
ورنه دل بایست از کوه بدخشان ریختن
۱۵پاس ناموس دلم در پردهٔ شرم آب کرد
دانهای دارم که نتوان پیش مرغان ریختن
۱۶دم مزن از عشق بیدل در هوسناکان لاف
آب این آتش به این خاشاک نتوان ریختن
۱۷