کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن
گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن
۱عاشقان بالی به ذوق نیستی افشاندهاند
کیست از پروانه پرسد ماجرای سوختن
۲دیر فرصت دود خاکستر ندارد آتشش
از شرر پرس ابتدا و انتهای سوختن
۳شمع آداب وفا عمریست روشن کردهام
تا نفس دارم سرتسلیم و پای سوختن
۴زندگی چندان گوارا نیست اما عمرهاست
با طبایع گرمیی دارد هوای سوختن
۵بیتو ما را چون چراغ کشته هستی داغ کرد
هرکجا رفتیم خالی بود جای سوختن
۶از وبال بیپریها چون غبار آسودهایم
در پناه سایهٔ دست دعای سوختن
۷نعل در آتش نمیباشد سپند بزم ما
لیک اندک وجد میخواهد نوای سوختن
۸تا نفس باقیست اجزای نفس میپروریم
مشت خاشاکیم مصروف غذای سوختن
۹طول و عرض حرص کوته کن که خطها میکشد
از طناب برق معمار بنای سوختن
۱۰لالهٔ این گلستان چندان نشاط آماده نیست
کاسهٔ داغیست در دست گدای سوختن
۱۱کم عیارانیم دارالامتحان عشق کو
نیست هرکس قدردان کیمیای سوختن
۱۲خواه دور چرخ، خواهی شعلهٔ جواله گیر
روز و شب میگردد اینجا آسیای سوختن
۱۳صبح شد چون شمعم اکنون داغ نقد زندگیست
هر قدر سر داشتم کردم فدای سوختن
۱۴شمع دل گفتم درین محفل چرا آوردهاند
داغ شد نومیدی و گفت از برای سوختن
۱۵بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده
چیدهام گلها ز باغ دلگشای سوختن
۱۶