زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستن
ای فراموشان به ذوق یاد باید زیستن
۱بلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفس
بر مراد خاطر صیاد باید زیستن
۲من نمیگویم بهکلی از تعلقها برآ
اندکی زین دردسر آزاد باید زیستن
۳خواه در دوزخ وطن کن خواه با فردوس ساز
عافیت هرجا نباشد شاد باید زیستن
۴چون سپندم عمرها در کسوت افسردگی
بر امید یک تپش فریاد باید زیستن
۵نیست زین دشوارتر جهدی که ما را با فنا
صلح کار عالم اضداد باید زیستن
۶زندگی بر گردن افتادهست یاران چاره چیست
چند روزی هرچه باداباد باید زیستن
۷موج گوهر در قناعتگاه قسمت خشک نیست
تردماغ شرم استعداد باید زیستن
۸هر سر مویت خم تسلیم چندین جانکَنیست
با هزاران تیشه یک فرهاد باید زیستن
۹بیدل این هستی نمیسازد به تشویش نفس
شمع را تا کی به راه باد باید زیستن
۱۰