هویی کشید کلک قیامت صریر من
صد نیستان گداخت گره در صفیر من
۱خاک زمین فقر گلستان دیگر است
زان چشم بلبلی که دمید از حصیر من
۲هر جا عیار اول و آخرگرفتهاند
خطیست از قلمرو کلک دبیر من
۳چون نقطهام نشاند به صد عرش امتیاز
جز پشت ناخنی که ندارد سریر من
۴فرصت شمار کاغذ آتش زدهست عمر
از زود یک دو گام به پیش است دیر من
۵پوشیده نیست راز هواداری عدم
پیداست از نفس که چه دارد ضمیر من
۶زین دامگاه گر بپرد کس کجا رود
پرواز حیرتست ز مرغ اسیر من
۷رفتم ز خویش لیک به پهلوی عاجزی
برخاستن چو سایه نشد دستگیر من
۸در عرصهای که نیست نشان غیر بینشان
چون نی نفس بس است پر و بال تیر من
۹چون صبح خرقهایست نفس باف نیستی
باری که بستهاند به دوش فقیر من
۱۰زین قامت خمیدهٔ صد حرص در رکاب
غافل نیام هنوز جوان است پیر من
۱۱گردی که کردهام عرقی کن فرو نشان
پرواز تا کی ای ادب ناگزیر من
۱۲بیدل شکست چینی دل را علاج نیست
نقاش صنع، مو نکشید از خمیر من
۱۳